تبليغاتX
زنی که منتظر بود

 

برایت آب آورده ام .. تشنه نیستی ؟ ...

 
 
 
پ . ن :
 

دل است دیگر ... گاهی هوایی می شود ...

کاریش هم نمی شود کرد ...

+ تاريخ سه شنبه 26 آبان1388ساعت 12:57 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

پند , ای  زاهد  مده

با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم

آی , آی مردم پنبه در گوشم کنید

از باده مدهوشم کنید

 

پ . ن : نگاهم می کنی اما به سردی...

+ تاريخ یکشنبه 26 مهر1388ساعت 6:11 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

تو

یه روز سبزی

یه روز زرد

یه روز هم دردی

یه روز درد

 

غصه نوشت : نفسم بوی بغض می دهد.

+ تاريخ شنبه 18 مهر1388ساعت 4:15 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

گویا

شانس

خدای ِ مقتدر تریست...!

 

+ تاريخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:22 AM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

بخاطر جو گیر شدنت برای دوست داشتنم هرگز نمی بخشمت!

 

هی اندوه  پشت اندوه

حسرت پشت حسرت

سگ مزاج شده ام.

 

پ.ن : دلم باران می خواهد اما غیر ممکن است اینجا باران ببارد آن هم این موقع سال.

پ.ن : دلم آغوش می خواهد...

 

 

+ تاريخ جمعه 13 شهریور1388ساعت 10:1 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

خدا از هرچه پنداری جدا باشد

خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد

نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد

که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد

هراس از وی ندارم من

هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من

خدایا بیم از آن دارم

مبادا رهگذاری را بیازارم

نه جنگی با کسی دارم نه کس با من

بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟

نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان

نه از کفر و نه از ایمان

نه از دوزخ نه از حرمان

نه از فردا نه از مردن

نه از پیمانه می خوردن

خدا را می شناسم از شما بهتر

شما را از خدا بهتر

خدا را می شناسم من

 

پ. ن : تنها مانده ام و هیچ کس نمی فهمد

 

+ تاريخ چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 9:59 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

صدای پای تو که می روی

و صدای پای مرگ که می آید...

دیگر چیزی را نمی شنوم !

 

 

پ.ن : خواب دیده ام ... 

نگو این گریه کردن ها خوابه

+ تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 9:15 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

زمین و آسمان

خانه و خیابان

من وما

همه و همه

غم گرفته است

اما

تو یک دریچه بخند ...

 

+ تاريخ جمعه 9 مرداد1388ساعت 9:57 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

 

محکم خودم را در آغوش میگیرم.

اینبار خودم ؛ خودم را دلداری می دهم.

اما باز آرام نمی شوم.....

 

پ.ن : شايد ديگر حرفي نداشته باشم !!

پ.ن: بگو بگو که چه کارت کنم بگو !!

 

 

+ تاريخ شنبه 3 مرداد1388ساعت 5:43 PM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |

عشق ها هم تاریخ ِ انقضاء دارند

گویا فاسد شده ام .

 

پ.ن : هر چند وقت یک بار کسی آمد و لگلدی به این دل زد و رفت!

پ.ن : تلفن زنگ نمی زند

+ تاريخ چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 10:49 AM نويسنده اسمم را فراموش کرده ام |