پند , ای زاهد مده
با که گویم من نمی خواهم نصیحت بشنوم
آی , آی مردم پنبه در گوشم کنید
از باده مدهوشم کنید
پ . ن : نگاهم می کنی اما به سردی...

تو
یه روز سبزی
یه روز زرد
یه روز هم دردی
یه روز درد
غصه نوشت : نفسم بوی بغض می دهد.
بخاطر جو گیر شدنت برای دوست داشتنم هرگز نمی بخشمت!
هی اندوه پشت اندوه
حسرت پشت حسرت
سگ مزاج شده ام.
پ.ن : دلم باران می خواهد اما غیر ممکن است اینجا باران ببارد آن هم این موقع سال.
پ.ن : دلم آغوش می خواهد...
خدا از هرچه پنداری جدا باشد
خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد
نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد
که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد
هراس از وی ندارم من
هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من
خدایا بیم از آن دارم
مبادا رهگذاری را بیازارم
نه جنگی با کسی دارم نه کس با من
بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟
نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان
نه از کفر و نه از ایمان
نه از دوزخ نه از حرمان
نه از فردا نه از مردن
نه از پیمانه می خوردن
خدا را می شناسم از شما بهتر
شما را از خدا بهتر
خدا را می شناسم من
پ. ن : تنها مانده ام و هیچ کس نمی فهمد
صدای پای تو که می روی
و صدای پای مرگ که می آید...
دیگر چیزی را نمی شنوم !
پ.ن : خواب دیده ام ...
نگو این گریه کردن ها خوابه
محکم خودم را در آغوش میگیرم.
اینبار خودم ؛ خودم را دلداری می دهم.
اما باز آرام نمی شوم.....
پ.ن : شايد ديگر حرفي نداشته باشم !!
پ.ن: بگو بگو که چه کارت کنم بگو !!
عشق ها هم تاریخ ِ انقضاء دارند
گویا فاسد شده ام .
پ.ن : هر چند وقت یک بار کسی آمد و لگلدی به این دل زد و رفت!
پ.ن : تلفن زنگ نمی زند